تبلیغات

فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

سینمای ایرانی - مطالب نقد ها
 
سینمای ایرانی
همه با هم به سوی سینمایی برتر
صفحه نخست           تماس با مدیر         پست الکترونیک               RSS                    ATOM
مطالب پیشنهادی
سرمقاله


این وبلاگ به روز ترین و بزرگترین وبلاگ سینمایی است . ما سعی داریم همه روزه با گذاشتن مطالب جالب و جدید در رابطه با سینما , تلویزیون , تئاتر و ... رضایت شما را جلب کنیم . برای تبادل لینک با ما باید وب هایی که دارای آمار حداقل 500 بازدید روزانه هستند ما را با عنوان ( سینمای ایرانی .:: پاتوقی برای سینما دوستان ::. ) لینک کنند و به ما خبر بدند تا در کمتراز 24 ساعت آنها را لینک کنیم . در ضمن شما می توانید لینک مطالب جدید وبلاگ یا سایتتون رو از طریق ارسال لینک مفید ارسال کنید . این قسمت محدودیت آماری نداره و نیاز نیست ما رو لینک کنید . نکته آخر : لطفا به علت اهمیت آمار نظرسنجی برای ما در نظر سنجی شرکت کنید . نظر هم فراموش نشه . ///

آدرس های سینمای ایرانی : www.ircinama.mihanblog.com
................................. : www.ircinema.tk

مسعود ( مدیر وبلاگ سینمای ایرانی )

مدیر وبلاگ : مسعود
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما بهترین بازیگر زن کدام یک از گزینه های زیر است ؟

















 

 نیوشا صدر: فیلم سینمایی «دختر شاه پریون» به کارگردانی کامران قدکچیان روایتی تکراری از قصه‌ای آشنا برای جذب مخاطب است. اغلب داستان‌های مطرح و تکراری فیلمفارسی، ورژن‌های ساده‌انگارانه داستان‌های پریان‌اند با نگاهی سرسری و از سر کج سلیقگی به آن قصه‌ها، از این لحاظ شاید نام «دختر شاه پریون» نام چندان نامناسبی هم برای این فیلم نباشد؛ حکایت مرد پولدار و دختر فقیر (یا بالعکس) و انتقال حس واهی امید به رهایی معجزه آسا و برشمردن ارزش‌های انسانی در پوک‌ترین سطح، گویی همچنان جزء محبوب‌ترین داستان‌های تخدیر کننده سینمای ما محسوب می‌شود.

بعید می‌دانم هیچ داستان دیگری تا این اندازه در سینمای ما تکرار شده باشد و هنوز هم مردمی باشند که برای شنیدن ودیدنش آن هم به‌‌ همان سبک و سیاق قدیم، پول بپردازند. با وجود تمام این‌ها، «دختر شاه پریون» ساخته شده است و از‌‌ همان آغاز، تیتراژ آن نمایانگر اوضاع و احوال فیلم است، تیتراژی که به سادگی مانند صد‌ها فیلم دیگر می‌توانست با ظهور حروف سفید روی صفحه سیاه ساخته شود و دست کم‌‌ همان اول کار به سراغ اعصاب تماشاگر نرود اکنون احتمالا برای قشنگ شدن (!) یک کلاکت گوشه سمت چپ خود دارد، تصویر این کلاکت همینطور ثابت باقی می‌ماند تا تیتراژ به انتها برسد و سپس در یک حرکت آوانگارد جلو می‌آید و متوجه می‌شویم که گروهی مشغول فیلمبرداری هستند.

در تیتراژ انتهایی نیز به دلیل جذابیت کلاکت دوباره آن را‌‌ همان گوشه می‌گذارند تا احتمالا وحدت موضوع؟ در تیتراژ حفظ شود. ماجرا مربوط به مرد ثروتمندی است که عاشق دختر فقیر و دزدی می‌شود، این دختر فقیر و دزد در یک خانه قدیمی در محله‌ای پایین شهر زندگی می‌کند و با کلاه و مژه‌های اکستنشن شده و بارانی زرشکی چرم (یا رنگی در همین حدود)، در امنیت کامل در آن محله فقیر نشین روزگار می‌گذراند.

بازیگران متوسط و ضعیف زیادی هستند که گویی یک بغچه ری اکشن‌های ثابت و مشخص در بغل دارند و وقتی به آن‌ها بگویی خوشحال باشند، فارغ از موقعیت وشرایط و فضای کار و حس و حال داستان، ری اکشن خوشحالی را از بغچه در می‌آورند و وقتی بگویی باید اینجا متعجب شوی یا خسته باشی هم حس‌های تقلبی از پیش آماده‌ای را بروز می‌دهند و به نحوی صحنه سر و سامان پیدا می‌کند، اما همه احساسات از این دست نیستند، بیرون آوردن احساساتی که ذات عمیق‌تری دارند از درون بغچه به هیچ چیز که نیاز نداشته باشد به مسئولیت پذیری بازیگر و تجربه او بستگی دارد.

تجربه‌ای که به معنی تعداد فیلم‌هایش نیست بلکه به معنی آموختن ناخوداگاه در طول زمان است و بازیگرانی که به سرعت ستاره می‌شوند اگر آگاهانه روی آموختن تمرکز نکنند، چون از طرف تماشاگران عام چندان قضاوت نمی‌شوند و کارگردان هم به‌‌ همان سبک و سیاق آن‌ها را می‌پذیرد، نیازی به آموختن حس نمی‌کنند. و همین است که پاسخ افسانه به نگاههای عاشقانه ارژنگ، یا لبخند است یا زل زدن یا تعجب یا...

او قادر نیست در نگاهش دوست بدارد. قادر نیست با نگاه صمیمیت را القا کند، او گارد دارد، ضیغمی گارد ناگزیری که درزندگی روزمره و در کوچه و خیابان در چشم زنان ایرانی‌ است را با خود روی پرده می‌آورد و جدا از آن نگاهش از هر عمقی تهی است، هیچ چیزی پشتش نیست، هیچ ذهنیتی، هیچ رنگی...

در عوض و خوشبختانه رامبد جوان، سال به سال بازیگر بهتری می‌شود، شبیه هیچ کس نیست و کار خودش را می‌کند و می‌شود گفت که حضور جوان است که کمک می‌کند تا انتهای فیلم بدون جویدن صندلی تاب بیاوری و البته حضور خمسه که تعداد سکانس‌هایش آنقدر‌ها نیست اما هر چه که هست مانند همیشه دوست داشتنی است و مسئولیتی که بر عهده‌اش گذاشته می‌شود را به بهترین شکل انجام می‌دهد.

جالب اینجاست که بازی بازیگران فرعی فیلم بسیار قابل قبول‌تر از برخی از بازیگران اصلی است. فیلم با وجود ضعف‌های منطقی غیر قابل شمارش و مشکلات بازیگری و... از فیلم‌های کمدی و سایر فیلمفارسی‌هایی که این اواخر روی پرده آمده سر و شکل بهتری دارد.

مهم‌ترین علت آن هم حضور رامبد جوان است که با گذشت زمان، با وجود حفظ کردن بازیگوشی‌ها و شیطنت‌های رفتاری دوران جوانی‌اش، به نوعی پختگی خود جوش دست یافته است. دیگر شیطنت‌هایش حس سبک سری و سرخوشی ساده‌انگارانه را به تماشاگر منتقل نمی‌کند و در کنار این، نقش را با تمام مشکلات و ضعف‌هایش جدی می‌گیرد.

خوشبختانه به نظر می‌رسد که سازندگان کمدی این اواخر کمتر به سراغ بازیگرانی مانند رضویان و شفیعی‌جم و صادقی و... می‌روند و یا دست کم کمتر نقش‌های اصلی را به آن‌ها واگذار می‌کنند و گویی جو عمومی سینما نیز دیگر مانند گذشته حضور این بازیگران، که به نماد فیلم‌های سخیف بدل شده‌اند را موجب استقبال از فیلم و فروش آن نمی‌داند.

عوض شدن بازیگران گرچه انقلابی در این فیلم‌ها به وجود نمی‌آورد اما تا اندازه‌ای بر بالا رفتن سطح فیلم موثر است و اگر هم نباشد موجب می‌شود که برای مدتی چهره‌های متفاوتی با قابلیت‌های بیشتری در بازیگری را روی پرده مشاهده می‌کنیم که تا همین اندازه هم جای شکرش باقی‌ است.


منبع : مهر




نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

سه شنبه 7 تیر 1390 :: نویسنده : مسعود
سینمای ما- فیلم سینمایی "قصه پریا" موضوع تکراری اعتیاد را در بستری تازه و متفاوت و در قالبی داستانی عاطفی روایت می‌کند. فریدون جیرانی در فیلم تازه‌اش به سراغ موضوع اعتیاد رفته و تلاش کرده در قالب داستانی عاشقانه که از عشقی نامتعارف صحبت می‌کند ریشه‌های اعتیاد را در مسائل خانوادگی بررسی کند، فیلمساز کوشیده در روایت از فرم‌های مختلف استفاده کند.

ابتدای فیلم او دست خود را برای تماشاگر رو می‌کند و از مرگ سیاوش (مصطفی زمانی) خبر می‌دهد! تماشاگر در این صحنه‌ها همراه حدیث (باران کوثری) به دنبال یافتن چرایی این نکته است که سیاوش جوان چرا به کام مرگ رفته و این می‌تواند موتوری محرک برای جذب تماشاگر به "قصه پریا" باشد. سیر و سلوک حدیث در گذشته قصه را از ابتدا از طریق صدای سیاوش و فلاش بک روایت می‌کند اما تمهید نوارها و استفاده از صدای سیاوش چندان باورپذیر نیست.

شخصیت عمو (بیژن امکانیان) که بیشترین بار انتقادی فیلم به سمت او است و نماد سنت‌گرایی و ریاکاری است در طول قصه کامل نمی‌شود، به نظر می‌رسد نویسنده و پس از آن کارگردان بیش از هر چیز به دنبال پرداختن به ایده‌های مکرر خود بوده‌اند و تعداد بالای ایده‌ها بدون کامل شدن در قصه رها شده‌اند. حضور همسر عمو (ستاره اسکندری) هم شامل این موضوع می‌شود، زن قرار است تصور کلیشه‌ای از همسر دوم را باطل کند و تصویری دیگر از قربانیانی باشد که شیوه و مرام عمو به وجود آورده اما حضورش در بطن قصه جانمی‌افتد.

جیرانی و البته پیش از او نویسندگان فیلمنامه حتی از نقطه عطف‌های مهم فیلم مثل اعتیاد دختر (مهناز افشار) و سیاوش، یا علاقه آنها به هم گذشته‌اند، خیلی زود چهره سیاوش با آن گریم اغراق‌آمیز شبیه معتادهای باسابقه می‌شود! زن برای برگردان شوهرش به زندگی عادی ناتوان است و از شخصیتی پرانرژی و قدرتمند مثل او این ضعف و ناتوانی قابل باور نیست.

جیرانی تلاش کرده مثل دیگر فیلم‌هایش به سمت قصه‌ای برود که کمتر به آن پرداخته شده، ماجرای اعتیاد سوژه فیلم‌ها و مجموعه‌های مختلف بوده اما کمتر کارگردانی از این زاویه عاشقانه و در قالب یک مثلث عاشقانه اعتیاد را بررسی کرده، اما همه امتیازهایی که این ایده داشته به مرحله اجرا نرسیده و فیلم کامل نشده است.

در شکل فعلی فیلم نقاط قوتی دارد، مثل بازی مصطفی زمانی در نیمه اول فیلم، پرداختن به رابطه او و دختر جوان (مهناز افشار) اما نیمه دوم فیلم به سمت آشفتگی می‌رود، جزئیات فراموش می‌شود و کارگردان بسترهایی که روابط و شخصیت‌ها می‌توانستند برایش ایجاد کنند از یاد می‌برد.

"قصه پریا" قصه آدم‌‌هایی است که می‌خواهند سرنوشتشان را تغییر بدهند و هیچ‌یک نمی‌توانند، همه در دایره‌ای بسته اسیرند و تقدیری محتوم آنها از اسیر دوری و جدایی می‌کند، سیاوش پاک‌ترین شخصیت این قصه است و شاید به همین دلیل این نام را دارد، اما او هم قربانی عشق می‌شود.

تلخی حاکم بر فضای فیلم، بیش از آنکه به موضوع برگردد به تنهایی و بی پناهی آدم‌هایی برمی‌گردد که شاید کمی توجه و عشق می‌توانست آنها را در مسیری غیر از ویرانی و تباهی قرار دهد. هر چند به نظر می‌رسد در دنیایی که سیاوش و حدیث زندگی می‌کنند عشق هم نمی‌تواند سحر و جادوی تلخی و شوربختی را باطل کند.

***

فیلم سینمایی "قصه پریا" به کارگردانی فریدون جیرانی و بازی مهناز افشار، مصطفی زمانی، باران کوثری، بیژن امکانیان، ستاره اسکندری و... اکران شده است.






نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

یکشنبه 5 تیر 1390 :: نویسنده : مسعود

کافه سینما-محسن شرف الدین: شکوفایی رامبد جوان به عنوان فیلمساز از آن گزینه های محتملی بود که البته  تحققش بیش از حد معمول به طول انجامید.

 

"جوک خوب و بد وجود نداره، جوک گوی خوب و بد وجود داره"

شکوفایی رامبد جوان به عنوان فیلمساز از آن گزینه های محتملی بود که البته تحققش بیش از حد معمول به طول انجامید. کمدینی که به عنوان بازیگر توانای تلویزیون، در دهه هفتاد مطرح شد و در چند مجموعه محبوب آن سال ها همچون خانه سبز، ولایت عشق و کت جادویی و ... نقش آفرینی کرد. در آغاز دهه جدید و در سال 1380 مجموعه گمگشته با کارگردانی او به یکی از پر بینده ترین مجموعه های تلویزیونی تبدیل شد و موفقیت های رامبد جوان را در مدت زمان کوتاهی تکمیل کرد. اما بعد از مدتی، غیبتش فاصله ای غیر منتظره در ذهن مخاطب ایجاد کرد. انگار که نیست. کم کار شده بود. او که هم به عنوان بازیگر و هم مجموعه ساز تلویونی موفق و حتی محبوب بود این کم فروغی اش تعجب بر انگیز و مورد سوال اهالی سینما شد. گهگاه تصویرش را روی پرده سینما نه با آن فروغ گذشته و در آثاری ضعیف می دیدیم و قطع امیدمان را پر رنگ تر می کردیم. «زن بدلی»، «سوغات فرنگ»، «سیندرلا» از نمونه فیلم هایی است که در طول 5-6 سال کم کاریش بازی کرد و البته در این میان شاید تنها فیلم «صورتی» بود که کمی برایش موفقیت به همراه داشت. آن انرژی و صورت بشاش، خنده های انفجاری (مثلا در خانه سبز) لهجه شیرین و تغییر صدا های دوست داشتنی دیگر برایمان به خاطره ای مبدل شده بود. حضور با فاصله و تکراریش را به عنوان یک عادت دنبال می کردیم و در این میان کارگردانی اولین فیلم بلندش "اسپاگتی در 8 دقیقه" اوضاع را بدتر از این هم کرد. فاصله زیادی تا فراموشی باقی نمانده بود که بالاخره اتفاقی یا تلنگری این استعداد خفته را بر خلاف تنبلی که همیشه از آن انتظار می رفت در مسیر تازه ای قرار داد. رامبد جوان با ساخت یکی از سخت ترین تولیدات تلویزیونی، یعنی طنز 90 شبی وارد دوره تازه ای شد. کارگردانی و بازی هم زمان در مجموعه «مسافران» هر چند همه انتظارات را بر آورده نکرد، ولی اگر دنبال کننده سریال می بودید حتما متوجه همان ایده های بکر و موقعیت سازی های خنده آور منحصر به فرد این کارگردان- بازیگر می شدید. بلافاصله «پسر آدم و دختر حوا» را در میان کمدی های بی سر و ته و ایده های تکراری ساخت. فیلمش در جشنواره فجر اکران شد و رامبد جوان را به جایگاه مورد انتظار نزدیکتر کرد. اکران عمومی موفقیت آمیز این فیلم راه را هموار کرد تا دیگر بهانه ای برای کنار ماندن نباشد. حالا «ورود آقایان ممنوع» که همین روزها به اکران سینما های کشور راه یافته، بهانه ما برای تقدیر از این کمدین تواناست.

چرا «ورود آقایان ممنوع» بهانه ما برای تقدیر از این کمدین تواناست؟


فیلم «ورود آقایان ممنوع» دومین کمدی پیاپی رامبد جوان در مقام کارگردان است که البته اینبار برخلاف فیلم قبلی، خودش به عنوان بازیگر در آن حضور ندارد. این فیلم ایده ای دو خطی دارد که به تنهایی جذب کننده و خنده آور است. مدرسه ای دخترانه را با خانم مدیری متعصب و خشک تصور کنید که ورود آقایان در آن ممنوع است و حالا اتفاقاتی باعث می شود که به اجبار همه اهالی مدرسه پذیرای یک مرد باشند. این بستر داستانی که پرداختی هوشمندانه، جامعه شناسانه و در ارتباط با شرایط روز پیرامونی اجتماع خود داشته مطمئنا به فیلمی مورد پسند اقشار مختلف مخاطب تبدیل خواهد شد.

«ورود آقایان ممنوع» در ادامه فیلم قبلی رامبد جوان «پسر آدم دختر حوا» این اصل ساده را می داند که طنز عملا از فراهم آوردن موقعیت های خنده آور است که شکل می گیرد. ارزش ایده برای سازندگانش مشخص است و ذهن هوشیار و جوینده کارگردانش امکان همکاری مثلا با بهترین نویسندگان کمدی ایران را فراهم می کند و ترسی از کم ارزش شدن نقشش ندارد. همچنین ترسی از به کارگیری کلیشه های آشنای قصه گویی ندارد. این فیلم ها کلیشه هایی که به بدترین شکل ممکن در آثار دیگر کمدی سازان سطحی در این سال ها مورد استفاده قرار گرفته یا بهتر بگوییم حرام شده را به بهترین شکل تکرار یا باز آفرینی می کند. فرهنگ ملی مذهبی ایرانیان را به خوبی می شناسد و مرز های شوخی با آن را می داند. مثلا هر دو فیلم دقیقا شوخی با این فرهنگ و مرزهای ناشناخته اش بوده است. فیلم هایی که خنثی نیستند و پیشنهاد دارند. که می توان در آنها رگه هایی از مضامین گاها پیچیده ای را رصد کرد؛ سنت زدگی و تجدد گرایی افراطی، قومی گری و مدرنیته بدون آگاهی از اقتضاء زمانه، انحرافات روشنفکرانه و بی پشتوانه وارداتی و تغایر و تضادش با فرهنگ مذهبی و ملی، شناخت تصنعات سیاسی و کمبود های اجتماعی، نقد بی فرهنگی پنهان شده پشت فرهنگ نمایی، توجه و همدلی همزمان و تلاش برای تعامل ارتباط بین اقشار مختلف مردمی و در نهایت و خلاصه همه اینها؛ تلاشی برای برقراری آشتی و گفتگو میان آدم ها. همه اینها در سادگی و روانی محسوس آثار رامبد جوان حتی در مجموعه های تلویزیونی و حتی در این سریال آخری «توطئه فامیلی» هم قابل فهم و ردیابی است.

اهمیت سینمایی بودن فیلم های رامبد جوان یکی دیگر از نکات مهم و قابل توجه آثارش محسوب می شود. حد اکثر استفاده از حداقل استاندارد های موجود در سینمای ایران. مثلا در طراحی صحنه و لباس و همچنین طراحی چهره(که البته در این مورد میتوان پسر ادم دختر حوا را فیلم بهتری دانست) و انتخاب مدیوم تصویری متناسب با ژانر و...

از دیگر نکات موفقیت دو اثر اخیر رامبد جوان شناخت او از جنس بازی بازیگران است. عموما کارگردانان بازیگر یا بازیگران کارگردان این خصوصیت چینش و انتخاب صحیح بازیگر را دارند و رامبد جوان هم با انتخاب های بعضا عجیب و غیر منتظره به ترکیب های جالبی در این زمینه رسیده است. نمونه اخیرش را در همین «ورود آقایان ممنوع» میتوان دید. مثلا چه کسی احتمال حضور مانی حقیقی را در چنین نقشی و و با چنین خصوصیات شخصیتی می داد. یا ترکیب زوج بازیگری با حضور رضا عطاران و ویشکا آسایش که هر کدام شاید بهترین بازی کارنامه خود را داشته اند. که با شناخت قبلی ما از جنس بازی هر کدام، کوچکترین تصوری از چنین نتیجه و ایجاد چنین موقعیت های بکری نداشتیم.

و اما راز اصلی تکرار همان کلیشه فیلمنامه خوب است. که اصلا همین فیلمنامه خوب است که گروه خوب را دور هم جمع می کند و نتیجه خوب را به همراه دارد که حاصلش می شود لحظات خوب برای ما و شما در 2 ساعت حضورکنار هم در سالن های سینما.

در فیلمنامه پیمان قاسمخانی هم بیشتر از دیالوگ نویسی، طراحی موقعیت است که عامل موفقیت این فیلم محسوب می شود. مخصوصا اگر شما هم شاهد خنده های دامنه دار تماشاگران در سالن های سینما بوده باشید، به تاثیر و اهمیت و تقدم "خلق موقعیت" بر "کلام" صحه گذاشته و آن را درک می کنید. مثلا شاید نقاط انفجاری خنده، بر روی یک دیالوگ یا یک ری اکشن خاص از رضا عطاران استوار باشد اما دامنه قبل و بعد این خنده ها که گاها به چند دقیقه (از آغاز تا پایان سکانس) هم می رسد، گواه این نکته است که موقعیت فراهم شده، بستر مناسبی را مهیا کرده تا حتی یک انقباض صورت رضا عطاران به اینچنین انفجار خنده ای از سوی تماشاگران بیانجامد.

ورود آقایان ممنوع را باید در سینمای کمدی، در آغازین ماه های دهه 90 جدی گرفت و اتفاقی مثبت به حساب آورد. همانطور که پیشنهاد ابتدایی این فیلم این است که با کمی تغییر رفتار و تعامل دروازه های جدیدی به روی مرزهایت باز شود، بهتر است ما هم این پیکر بی جان کمدی را جدی تر بگیریم و در تقویتش تلاشی در خور داشته باشیم. حمایت از چنین آثاری راز پایان این انتظار و یافتن چنین مهره های ارزشمندی است. مهره های نجات بخشی چون رامبد جوان.

محسن شرف‌‌الدین-کافه سینما





نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

دوشنبه 30 خرداد 1390 :: نویسنده : مسعود
سینمای ما- مجموعه طنز "ساختمان پزشکان" به کارگردانی سروش صحت تجربه‌ای قابل قبول، سرگرم‌کننده و مفرح در حوزه مجموعه‌های شبانه است.  یکی از نکاتی که می‌توان به استناد آن توانایی و مهارت یک کارگردان را سنجید، مقایسه اثر تازه او با تجربه‌های قبلی‌اش است، سروش صحت به شهادت آنچه تا امروز در "ساختمان پزشکان" اتفاق افتاده چند گام در حرفه‌اش پیش آمده است.

آنچه باعث می‌شود تجربه قبلی این نویسنده و بازیگر را ناموفق ارزیابی کنم، کاستی‌هایی بود که "چارخونه" داشت، صحت در "چارخونه" به عنوان کارگردان ردپایی از سلیقه و نگاهش باقی نگذاشته بود، هر بخش از مجموعه، اثری دیگر را تداعی می‌کرد، قصه‌ها و موقعیت‌ها تکراری بودند و زوج مریم امیر جلالی (با آن فریادهای گوشخراش) و حمید لولایی (با آن حرکت‌های همیشگی) جذابیتی برای مخاطب نداشتند.

"چارخونه" مجموعه‌ای برای فراموش کردن بود، تا انتظار تجربه بعدی سروش صحت را بکشیم، "ساختمان پزشکان" نسبت به "چارخونه" وجوه تمایز بسیاری دارد، تیم و ترکیب بازیگرانش تازه است و چقدر خوب که صحت مثل همه به سراغ مهران غفوریان، جواد رضویان، بهنوش بختیاری و نمونه‌هایی آشنا از این دست نرفته است.

چقدر خوب که چهره، حرکات و صدای بهنام تشکر، این قدر تازه است، جایی برای نمایش استعداد بیژن بنفشه‌خواه که سال‌ها است زیر سایه دیگران گم می‌شود وجود دارد و شقایق دهقان در نقشی قرار گرفته که فضایی تازه برای خلق شخصیتی شیرین و بامزه فراهم کرده است. هومن برق‌نورد که در این سال‌ها نشان داده مهارتی غریب در ایفای نقش‌های مثبت و منفی دارد، حضوری دلنشین و به اندازه انتظاری که از او وجود دارد، از خود نشان می‌دهد.

موفقیت مجموعه‌های شبانه به ترکیب بازیگران بسیار وابسته است، سروش صحت در این بخش با وجود فاصله گرفتن از کلیشه‌های این حوزه، که دیگر آزاردهنده شده توانسته فضایی تازه به "ساختمان پزشکان" بدهد، بخش دیگری از جذابیت مجموعه را تا امروز باید به حساب متن‌هایی نوشت که موقعیت‌هایی تازه برای خندیدن برای مخاطب خلق کرده‌اند.

انتخاب پزشکان برای شوخی و اشاره به مشکلاتی که ممکن است این گروه از جامعه داشته باشند، فضایی متفاوت با دیگر مجموعه‌های طنز در "ساختمان پزشکان" به وجود آورده، شوخی با حساسیت‌هایی که پزشکان در حرفه‌شان دارند، تاکیدهای مداوم نیما (بهنام تشکر) روی واژه دکتر، رقابت میان آنها و... جالب است.

طبیعی است که پزشکان هم مانند سایر مشاغل نسبت به این که نکات آشکار و پنهان حرفه‌شان در معرض دید و قضاوت قرار گرفته حساسیت نشان دهند، اما واقعیت این است که نوع نگاه صحت و نویسندگانش به مسائل پزشکی و جامعه پزشکی برخلاف جوسازی منفی که وجود دارد، توام با حلاوت است و نه با تمسخر. اتفاقا باید ردپای توهین و تحقیر مشاغل و قومیت‌های مختلف را در انبوه فیلم‌های کمدی و مجموعه‌های طنزی دید که برای خنداندن مخاطب به هر حیله‌ای متوسل می‌شوند.

اما گروه نویسندگان مجموعه "ساختمان پزشکان" و صحت تا اینجای کار برای خنداندن بیننده از هر طریقی استفاده نکردند و با نمایش جزئیات شیرین و بامزه از روابط خانوادگی و زندگی نیما افشار، بسیاری از رفتارهای خانوادگی و حرفه‌ای مرسوم را نقد کرده‌اند.

نقد تبعیض بین بچه‌ها (پدر و مادر نیما، ناصر را بیشتر از او دوست دارند)، حسادت حرفه‌ای میان همکاران، اختلاف‌های زن و شوهری که جوهر اصلی بسیاری از اتفاق‌ها در قصه است و محور آن نیما و نازنین (فرناز رهنما) هستند از امتیازهای مجموعه‌ای است که با فاصله از بسیاری مجموعه‌های شبانه سال‌های اخیر قرار دارد و البته مهم است که بتواند این مسیر را ادامه دهد و در هفته‌های بعد گرفتار شتاب در تولید متن و سهل‌انگاری در کارگردانی نشود.

روایت بخشی از قصه از طریق گفتار متن و فلاش بک در "ساختمان پزشکان" هوشمندانه بوده است، به ویژه در قسمت اول که نکاتی از شخصیت‌پردازی از طریق گفتار متن‌ به مخاطب منتقل می‌شد، در قسمت‌های بعد نویسنده و کارگردان کمتر به سراغ گفتار متن رفتند، اما هربار از این تمهید استفاده کرده‌اند، موفق بوده‌اند. فلاش‌بک‌ها هم بیشتر بار طنز دارند، به ویژه در بخش‌هایی که نیما می‌خواست ریشه مشکلاتش را در مورد رابطه‌اش با ناصر (هومن برق نورد) واکاوی و بیان کند.

شخصیت اصلی "ساختمان پزشکان" نیما افشار است، هر چند دیگر شخصیت‌ها هم حضوری پررنگ در قصه دارند و گاه همپای نیما می‌آیند، اما نیما محور قصه‌ها و ماجراها و نقطه تلاقی شخصیت‌های این مجموعه است، در بسیاری از مجموعه‌های طنز شخصیت‌ اصلی گرفتار مشکلات شخصیتی و روحی است، ساده لوح، تنبل، منفعت طلب و... است، بسیاری از شخصیت‌های مجموعه‌های طنز غیرعادی هستند، مجموعه‌ای از ویژگی‌های منفی و عادات ناپسند.

گویی که نمی‌شود از دل زندگی عادی و شخصیت‌های معمولی و خاکستری به موقعیت‌های طنز رسید، نیما افشار پزشک است، در کنار ضعف‌های شخصیتی امتیازهایی هم دارد و این ویژگی‌ها است که او را به نمونه‌ای قابل قبول تبدیل کرده، خسته شدیم از بس سازندگان مجموعه‌های طنز مجبورمان کردند به ضعف‌های جسمی و لهجه بازیگرها بخندیم، خسته شدیم از بس عادتمان دادند به حقارت‌ها لبخند بزنیم، آن قدر که فراموش کردیم طنز و کمدی می‌تواند در قالبی جذاب انتقاد کند و مخاطب را نسبت به آنچه اطرافش می‌گذرد هشیار کند، صحت در "ساختمان پزشکان" تا امروز تلاش کرده به طنز واقعی نزدیک شود.



محدثه واعظی‌پور





نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

جمعه 20 خرداد 1390 :: نویسنده : مسعود

کافه سینما-آریان گلصورت: رضا سرچشمه قهرمان مدرنی است چون، مدرن و به روز بودن نه در پذیرفتن شکست و تن دادن به شرایط، بلکه در رسیدن به درک درستی از اهمیت «انتخاب» و مجهز شدن به سلاح «آگاهی» است.

راه بلد، راهِ خودشو میره


جرمِ مسعود کیمیایی را دوست دارم چون قهرمان دارد:

سینمای ایران، به خصوص در یک دهه اخیر، معمولا در خلق قهرمان‌های اصیل ناتوان بوده است. علت‌اش شاید این باشد که فیلمساز‌های ما رفته رفته اعتقادشان را به قدرت فردیت از دست داده‌اند و حالا یا درباره انسان‌های در باتلاق فرو رفته‌ای که به جای تلاش برای تغییر وضعیت، از روی ناچاری شکست را می‌پذیرند فیلم می‌سازند (مانند «سعادت آبادِ» مازیار میری)، و یا درباره جوان‌های تباه شده‌ای که تنها راه نجات‌شان پناه آوردن به گذشته و نسل‌های قبل است (مانند «مرهمِ» علیرضا داوودنژاد). البته گاهی هم شاهد فیلم‌هایی مانند «کیفر» (حسن فتحی) هستیم که تلاش می‌کنند شمایل یک قهرمان امروزی را به تصویر بکشند. قهرمانی که برای اثبات بی گناهی‌اش در این شهر کثیف، خودش باید آستین بالا بزند. حالا و در این برهوت، بزرگترین قهرمان‌ساز سینمای ایران، رضا سرچشمه (پولاد کیمیایی) را به روی پرده می‌فرستند. آن هم درست بعد از «محاکمه در خیابان»، که انگار در آن فیلم کیمیایی نیز از قهرمان‌‌اش قطع امید کرده بود. کیمیایی در «محاکمه در خیابان» در واکنش به منتقدانی که او را اسیر گذشته می‌دانستند خواست قهرمانی امروزی خلق کند. قهرمانی که شکست را از روی ناچاری می‌پذیرد و تسلیم روزگار و شرایط می‌شود. «محاکمه در خیابان» از این جهت فیلم بسیار تلخی بود، فیلمی که ثابت می‌کرد حتی کیمیایی نیز ایمانش را به قهرمان فیلم‌اش از دست داده است. اما استاد با «جرم» بازگشت، با فیلمی که یکی از اصیل‌ترین قهرمان‌های سینمای کیمیایی را دارد؛ قهرمانی که نه پا پس می‌کشد و نه شکست را می‌پذیرد و اتفاقا کاملا هم به روز و مدرن است. رضا سرچشمه قهرمان مدرنی است چون، مدرن و به روز بودن نه در پذیرفتن شکست و تن دادن به شرایط، بلکه در رسیدن به درک درستی از اهمیت «انتخاب» و مجهز شدن به سلاح «آگاهی» است.

جرمِ مسعود کیمیایی را دوست دارم چون کارگردان‌اش هنوز به سینما ایمان دارد:

در حالی که سینمای ما پر شده از فیلم‌هایی که با میزانسن‌ها و قاب‌های تلوزیونی ساخته می‌شوند، «جرم» یکی از معدود فیلم‌های امسال است که واقعا سینماست. کارگردانش دیدِ محدود و بسته تلوزیونی ندارد و هنوز سینمایی فکر و کارگردانی می‌کند. البته کیمیایی در «جرم»، همان‌طور که انتظار داریم، از این حد هم فراتر می‌رود و چند سکانس درجه یک و استادانه هم خلق می‌کند. علاوه بر این‌ها «جرم» یکی از وسترن وارترین فیلم‌های کیمیایی هم هست. این نگاه وسترن وار را می‌توان هم در پرداخت و کارگردانی فیلم دید و هم در فیلم‌نامه و شخصیت پردازی آن. برای مثال می‌توان به سکانس دیدار ناصر (حامد بهداد) و رضا در زندان اشاره کرد که همراه با موسیقی درخشان کارن همایون‌فر کاملا فیلم‌های وسترن را به یاد می‌آورد. و یا می‌توان نگاه رضا سرچشمه به بچه‌هایی که داشتند در آن فضای غبار گرفته فوتبال بازی می‌کردند را به خاطر آورد که کاملا یادآور حضور بچه‌ها در برخی از فیلم‌های سم پکین‌پا است. «جرم» بر خلاف «رئیس» یکدست و منسجم است و بر خلاف «سربازهای جمعه»، فیلمی است که در آن سینما قربانی ایدئولوژی و یا شعارهای آشکار و پنهان کارگردانش نمی‌شود. در «جرم» مضامین مدنظر کیمیایی درست مانند «قیصر»، در لایه‌های زیرین اثر جا خوش کرده‌اند و اتفاقا به همین دلیل هم هست که بیشتر تاثیر می‌گذارند. «جرم» را که می‌بینیم هم از قاب‌ها، دیالوگ‌ها و بازی‌های درخشان‌اش لذت می‌برد و هم درباره مسیری که قهرمان‌اش برای رسیدن به آزادی طی می‌کند فکر می‌کنیم.

جرمِ مسعود کیمیایی را دوست دارم چون راه را نشان می‌دهد:

کیمیایی را چند سال است که به خاطر دور شدنش از جامعه مورد انتقاد قرار داده‌اند. حال آن‌که «جرم» دقیقا از دل جامعه امروز ایران بیرون می‌آید. ممکن است عده‌ای بلافاصله پس از دیدن چاقو و زندان، دادشان هوا برود که چرا کیمیایی هنوز در گذشته مانده است. اما اگر مقابل فیلم بیهوده گارد نگیرند و حرف‌اش را بشنوند، اتفاقا متوجه این نکته خواهند شد که «جرم» از بسیاری از فیلم‌های مثلا اجتماعی حال حاضر سینمای ایران نگاهش به جامعه نزدیک‌تر است. نزدیک بودن به جامعه که فقط در نشان دادن جوان‌های معتاد و رپ خوان و یا مرد‌های خائن و دختران اغفال شده نیست. اتفاقا کیمیایی در «جرم» یک قدم فراتر هم می‌رود و به عنوان یک راه بلد، راه را نشان می‌دهد. «جرم» هم جامعه را تصویر می‌کند و هم برای بهبود شرایط «پیشنهاد» می‌دهد. خلاصه این‌که امیدوارم کیمیای هم‌چنان راه خودش را برود و آن‌طور که دوست دارد فیلم بسازد. هر چه باشد، «راه بلد، راهِ خودشو میره».





نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

پنجشنبه 19 خرداد 1390 :: نویسنده : مسعود

فاطمه فریدن

 

داستان سریال «زمین انسان ها» اگرچه حول محور مسایل پزشکی می گذرد اما فرصت مناسبی را فراهم آورده تا از این طریق بار دیگر شاهد بخشی از روابط انسانی باشیم؛روابطی که می توان گفت در دنیای امروز به شکل فاحشی رنگ باخته است. ابوالحسن داوودی کارگردان خوش ذوق و سلیقه ای است که موضوعات اجتماعی برایش از درجه اهمیت بالایی برخوردار است همچنان که این نگاه اجتماعی در فیلم های سینمایی مثل «نان،عشق و موتور1000»،«زادبوم»،«تقاطع» و«مردبارانی» وی به خوبی رخ می نماید و از این جهت زاویه دید متفاوتی را برای بیننده به نمایش می گذارد.داوودی این بار نیز هوشمندانه به سراغ یکی از شغل های پرحاشیه یعنی پزشکی رفته است که معمولا حرف و حدیث های بسیاری درباره آن گفته می شود؛قسمتی از این حرف و حدیث ها درواقع مربوط به واقعیت حرفه پزشکی و بازخورد آن در جامعه است که در این سریال سعی شده تا تصویر صحیحی از آن ارائه شود.تکنیک و عاطفهماجرای اصلی این گونه داستان ها معمولا برمبنای چند شخصیت اصلی شکل می گیرد که قرار است در هر قسمت بخشی از ماجراهای زندگی خود را بروز دهند؛دکترشایگان(صدرالدین شجره)،دکتر زندی(امیرمحمدزند)،دکترشریف(علیرضاحسینی)،کیمیا(عسل بدیعی)،فاطمه(لیلی تقوی)و... از شخصیت های اصلی داستان هستند که بر مجموعه ای از داستان های کوچک دیگرسایه می افکنند وشاخه های فرعی ایجاد می کنند؛شاخه هایی که بر مشکلات خانوادگی و اجتماعی استوار است. علاوه بر دقت به موارد اجتماعی،باید تاکید بیشتری بر شخصیت پردازی صورت می گرفت چرا که هر یک از افراد این سریال می توانند نمادی از رفتارهای انسان های جامعه باشند.تاثیر اعمال و رفتار شخصیت ها آن طور که باید و شاید بر بیننده آشکار نیست و دلیل اصلی آن نیز به بکارگیری اغراق آمیز حس و عاطفه برمی گردد که کمی از شور و هیجان حرفه ای مثل پزشکی و داستان هایی که ممکن است در حاشیه آن به وجود بیاید،کاسته است؛البته این شکل از روایت،روندی رایج در سریال های ایرانی است که اثرگذاری با شیوه عشق و عاطفه را در اولویت قرار می دهند و این سریال نیز از این قاعده مستثنی نیست.نکته مهم در طرح این مساله نگاهی نو به روایت است که با تکنیک های کارگردانی همراه می شود؛اگر کارگردان بخواهد از همان شیوه های همیشگی برای انتقال معانی استفاده نماید،تاثری را در مخاطب برنمی انگیزد که بر اساس آن شاهد نوعی تحول در بیان روایت باشیم. بنیان روایت به واقع در بستر اجتماع رخ می دهد و بنابراین واقعی بودن قصه ها یا حداقل نزدیک شدن به واقعیت نکته ای است که نویسنده و کارگردان باید بر روی آن متمرکز شوند؛ البته باید در نظر داشت امکاناتی که برای ساخت یک سریال تهیه می شود می تواند تمام این نکات مذکور مثل همان تکنیک های برتر و تغییر شیوه روایت را در خود داشته باشد،از این رو نمی توان به اصطلاح همه تقصیرها را بر گردن کارگردان انداخت چون به هر حال داوودی کارگردان کم تجربه ای نیست که کفایت و لیاقت کاری خود را در آثار پیشین به درستی نشان داده است و حتی حضور او به عنوان یک کارگدان سینمایی که قواعد کار را می شناسد در تلویزیون اتفاقا غنیمت است. عشق هم در داستانک های این سریال به عنوان تکه ای از همان عاطفه انسانی ظاهر شده است تا شاید بخش عمده ای از ذهن بیننده را دربرگیرد؛عشق فرهاد به فرشته،عشق کیمیا به سعید،عشق فاطمه به پسرش و حتی در میان داستانک ها عشق یک زن به شوهرش که استاد ادبیات است.شاید بتوان از عنصرعشق به عنوان یکی از عوامل کاربردی در این سریال نام برد که درواقع پیوندی برای تحکیم روابط انسانی است و کیمیایی گمشده در دنیای امروز که گویی آرام آرام رو به فراموشی می رود؛کمی چاشنی عشق به هر حال برای پرداختن به این داستان ها لازم بود که تلخی ماجرا بیش از حد ممکن جلوه نکند.داستان سریال که در واقع بر نقطه مهمی مثل پزشکی و بیمارستان دست گذاشته است باید با شگفتی بیشتری همراه باشد تا بیننده را به پی گیری ادامه ماجرا بکشاند؛با این که تمام داستان ها به نوعی تکرار شده اند اما اینجاست که تکنیک به کمک روایت می آید تا شکل منسجمی به یک اثر تصویری ببخشد. یکی از ترفندهایی که کارگردان در خلق آن موفق بوده است استفاده از موقعیت کمدی است که با بازی بازیگرانی مثل سینا رازانی در نقش کرم و همچنین حضور امید روحانی به عنوان یکی از پزشکان این مجموعه، تا حد زیادی از بار غم و تلخی ماجراها کاسته است؛از آنجا که روحانی هم پزشک است و هم منتقد سینما،به طور حتم با ایفای نقش خود می تواند از اندوه موجود در بیان برخی از قصه ها بکاهد. در یک نگاه کلی بازیگرانی که برای این سریال انتخاب شده اند از جمله هنرمندانی هستند که نقش های مختلفی در کارنامه کاری شان ثبت شده است. اگرچه این سریال در مقایسه با سریال های خارجی که حول محور موضوعات پزشکان ساخته شده اند کمی ضعیف عمل کرده است ولی به هر حال توجه سازنده اثر به وضعیت اجتماعی در کنار مساله پزشکی خود حائز اهمیت است که شاید از این پس و با ساخت این سریال شاهد پرداخت جزئیات بیشتری در قصه های سریال های دیگر باشیم.





نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : مسعود
سینمافا- پیام خدابنده لو- مثل همیشه، دیدن کاری از مسعود کرامتی برایم لذت بخش بود. تنها کسی که می توان عنوان «سینماگر کودک» را با قطعیت در موردش به کار برد.

کرامتی در تمام این سالها، در حالی که هم قطارانش یا به ژانرهای دیگر سرک کشیده اند و یا مدام «خود» بیست سال قبلشان را تکرار می کنند، هنوز فیلم و سریال کودک می سازد و نگاهش را دائم به روز می کند. با وجود تمام بی مهری هایی که از جهات مختلف به او و کارهایش شده، همچنان سر حال است و از دیدن هیچ کدام از آثارش پشیمان نمی شویم.

به جز سریال پر مخاطب «خانه ما» (که به نظرم بهترین مجموعه تلویزیونی است که دیده ام)، سایر کارهای کرامتی به درستی دیده نشده اند. «روز کارنامه» (برخورد درست با موضوع حساس «نمرات کودکان»)، «آژانس دوچرخه» (با نگاه درست به «علاقه بچه ها به پول») و «ترانه کوچک من» (با طنز طریف و فضای عامدانه عجیب و غریبش) همگی فیلم هایی بودند که می توانستند به احیای سینمای کودک منجر شوند. کرامتی با فقر امکانات و بدون پشتوانه، سعی کرد از «هیچ»، همه چیز بسازد و به معنی واقعی کلمه می دانست (و می داند) که تمام اصول و دانش داستانی و سینمایی تا در خدمت جذابیت سینمایی و به بیان علمی تر «آشنایی زدایی» قرار نگیرد، هیچ فایده ای ندارد. به همین خاطر است که کارهایش در همان نمایش های محدود، بیشترین رضایت را جلب می کنند.

هدف از این مقدمه طولانی، ایجاد بستری برای پرداختن به «فقط بیست» بود. تله فیلم جدید کرامتی که بودجه بالایی نداشته. اثری که شاید خیلی از مسئولان صدا و سیما نگاهشان به آن مانند صدها تله فیلم دیگری است که هدفی جز پر کردن آنتن ندارند. در چنین فضای محدود و سرشار از نگاه سطحی و آماری، کرامتی باز هم کار خودش را می کند. می خواهد اگر فیلمش یکی دو بیننده هم دارد، رضایتشان را جلب کند.

«فقط بیست» مثل تمام کارهای کرامتی سوژه بدیعی دارد. پسربچه ای در خانواده ای ریاضیدان به دنیا آمده، اما علاقه و استعداد ریاضی ندارد. ولی با فشار شدید پدرش روبرو می شود و باید در ریاضی پیشرفت کند. راه هایی مثل تقلب، جواب نمی دهد. تا اینکه عینکی پیدا می کند و این عینک، جادویی از کار در می آید و پسر را به نابغه ریاضی تبدیل می کند. تا حدی که کتب دانشگاهی را هم یکی یکی تمام می کند. پدر به آرزویش می رسد، ولی اثر جادویی عینک با سفید شدن موهای پسر بچه و پیر شدن زودهنگامش همراه می شود...

این ایده جدا از جذابیت های داستانی و سینمایی و بکر بودنش، محمل خوبی برای طرح موضوع و حرف اصلی سازندگان فیلم است. متاسفانه این روزها پدرها و مادرها، بچه هایشان را در کلاس های مختلف درسی و تکمیلی و تستی، ثبت نام می کنند. جنگ و کری خواندن بر سر معدل، تمام دغدغه هایشان شده و فکر می کنند اگر بچه در درس موفق شود، به اوج زندگی رسیده. در حالی که این نوع کارها عملا هم مانع بروز سایر استعدادها می شود و هم لذت بردن از زندگی را برای کودکان به صفر می رساند. پیر شدن وحید (پسر بچه فیلم) در واقع نمادی از مرگ کودکی میلیون ها کودک و نوجوان ایرانی است. و نماد بی خاصیت بودن این موفقیت های اجباری درسی.

فیلمنامه احمد حامد (که به حق جوایزی هم از جشنواره های فجر و کودک گرفت) البته داستان تک خطی اش را با چند قصه و خرده قصه دیگر جلو می برد. مهم ترینش بدون شک، صاحب قبلی عینک (دختری نوجوان) و پدرش است که از ضررهای آن آگاهی دارند. رسیدن صاحب قبلی به صاحب جدید عینک البته با یک ایده بکر انجام می گیرد. وحید در مسابقه تیزهوشان شرکت می کند و به خاطر نبوغش (که از عینک آمده) خیلی زودتر از دیگران از محل امتحان خارج می شود. همین موضوع باعث می شود خبرنگاران تلویزیون با او مصاحبه کنند و پدر دختر، از عینک (که شکل قدیمی و دِ مده دارد) و همینطور نبوغ بچه (که از خروج زودهنگامش از محل امتحان معلوم است) به قضیه پی ببرد و با تلویزیون تماس بگیرد و بچه را پیدا کند. (تا موضوع پیر شدن بچه بخاطر عینک را با خانواده اش در میان بگذارد)

ایده طرح داستان در انشای وحید بسیار مناسب است. در ابتدا به نظر می رسد ما داریم به انشا و قصه خیالی یک پسر بچه با قوه تخیل قوی گوش می کنیم. اما پس از پایان انشا، وقتی عینکی مشابه آن چه وحید در انشایش گفته را بر چشمان پسربچه دیگری می بینیم (و معلم هم می بیند) این تخیل با واقعیت پیوند می خورد که منظورش واقعی بودن چنین موضوعی به شکلی دیگر (همان کشتن کودکی کودکان) است.             

جدا از اینها، فیلم، از ظرفیت درام برای خلق موقعیت های طنز استفاده درستی می کند. به عنوان مثال، وحید قبل از پیدا کردن عینک، سعی می کند از راه تقلب نمرات ریاضی اش را ارتقا دهد. ولی در توضیحات مفصل دوست تقلب کارش (که به طور جدی تمام فنون تقلب را بیان می کند!) متوجه می شود که درس ریاضی به خاطر محاسباتی بودنش، راه های تقلب چندانی ندارد و فقط می شود از روی دست دیگری تقلب انجام داد!

می توان به موقعیت های طنز بکر دیگری هم اشاره کرد. مثلا تلاش پدر برای ارتقای ریاضی وحید با «شربت تقویتی» که وقتی وحید اولین نمرات درخشانش را می گیرد، مدیر مدرسه فکر می کند اثر همین شربت ها بوده و از پدر می خواهد چند کیلو شربت و داروی تقویتی را برای کل دانش آموزان به مدرسه بیاورد! همینطور قسمتی که به خاطر هیجان انشای وحید، بچه های کلاس می خواهند به دستشویی بروند! و یا جایی که معلم تحت تاثیر انشای وحید توقعش بالا رفته و نمره دانش آموز دیگری را بسیار کم می دهد!   

فیلم همچنین تیپ - شخصیت های درستی خلق می کند. مثلا همکلاسی تقلب کار وحید، در عین حال که به نظر می رسد از بچه های زورگو و قلدر کلاس است اما کم کم ضعف هایش نمایان می شود و بیشتر موضع ضعف پیدا می کند. همینطور مدیر مدرسه که دلسوزی هایش کم کم رنگ منفعت طلبی پیدا می کند!

بازی ها غالبا خوب هستند. محمدجواد جعفرپور پس از حضور خیره کننده در «به همین سادگی» و «12 روز» بار دیگر می درخشد و همکلاسی هایش هم بازی های خوبی دارند. همینطور مدیر مدرسه، پدر وحید و پدر دختر (صاحب قبلی عینک).

می توان از معمولی بودن ساختار و ابعاد فنی فیلم در اکثر بخش ها و همینطور برخی موقعیت های تکراری و ضعیف (مثل حضور در محل پرورش ذهنی حیوانات یا شخصیت پردازی دایی) و چند بازی نه چندان قابل قبول گذشت و آن را به حساب کمبود امکانات و شرایط خاص تله فیلم ها گذاشت. هر چند «فقط بیست» می توانست پر مایه تر و غنی تر از این هم باشد.

«فقط بیست» بار دیگر ثابت می کند که کرامتی کارگردان خیلی خوبی است و می توان امیدوار بود با امکانات و فضای مناسب تر، فیلم هایی خیلی بهتر از این را خلق کند. چیزی در حد سریال فوق العاده «خانه ما». 

Image

Image

Image

Image


منبع: سینمافا



نوع مطلب : نقد ها، 
برچسب ها :

یکشنبه 15 خرداد 1390 :: نویسنده : مسعود

( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   



.: Weblog Themes By PICHAK :.
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیالوگ های ماندگار
    سارا (نیکی کریمی): من صلاحیت تربیت بچه رو ندارم؟ راست می گی من وظیفه واجب تری دارم ... اول باید خودم رو تربیت کنم ... آره برای همینه که دارم تو رو ترک می کنم .حسام [ سارا - داریوش مهرجویی ]
آمار فروش
موسیقی
آپارات
افراد آنلاین

    افراد حاضر در این وب

 
   
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو
>